یکم دیر شد، اما نمی شد ننوشت اونهم به پنجاه هزار سال بعد و اونهم وقتی که دعوت کننده Jozeph باشه.
مسلماً این همهی حرفهایی که میشه زد نیست، چون همه حرفها رو هیچ وقت نمیشه در 6000 حرف نوشت:
سلام
مسلماً باید اون قدر پیشرفت کرده باشین که بفهمی با زبان فارسی بهت سلام کردم.(البته اگر انسان باشی و UFO نباشی).
حالا که فهمیدی، چه خبر؟
اون قدر پیشرفت کردین که از چند تار مو، یک انسان رو بیشتر از یک هفته شبیه سازی کنید؟ شایدم یک تار، و شاید یک اتم مو؟! من که نمی تونم بگم. اما با سرعتی که الان ما پیش میریم، اون موقع باید بتونید بیشتر از این رو انجام بدین. سفر در زمان چی؟ بالاخره اون تونل لعنتی رو پیدا کردین؟ آره؟
من می دونستم شما موجودات باهوشی هستین. قاعدتاً به سرعت نور هم رسیدین. و همین طور تبدیل انرژی ها به هم. صدای من رو باید بتونی بعد از پنجاه هزار سال از فضای اطرافت دوباره قابل شنیدن کنی، و همین طور صدای بقیه.
خیلی انتظارم بالاست؟ اصلاً هم این طور نیست. چون در غیر این صورت معلوم میشه شماها خیلی کودن هستین.
ناراحت شدی؟ چرا؟ حالا بگذریم. من جواب تمام سوالهای بالا رو مثبت فرض می کنم.
میدونی این همه سوال رو برای چی پرسیدم؟ همه فقط برای این سوال، بالاخره "شما خدا رو شناختید؟" یا شما هم هنوز با این سوال درگیرید؟ حقیقت رو بگو. خدا هست؟ تو دیدیش؟ کجاست؟ پنجاه هزار سال زمان کمی برای پیدا کردن جواب این سوال(ها) نیست. اگر هست با قدرتی که زمان بهت داده منو دوباره زنده کن، جمع کن، بساز یا هر کاری که بلدی، فقط برای اون قدر که بتونم سوالهام رو ازش بپرسم.
سوالهام؟ نه، سوالم. فقط یک سوال. نمی تونم بهت بگم، اما، فقط همینه .این خواستهی زیادی نیست، فقط زمان ما امکاناتش نبود. خدا هم جواب نمی داد، با وجود اینکه من بهش اعتقاد داشتم(و دارم).
"من باید جواب سوال(ها)م رو بفهمم، من باید بجهم، به هر قیمتی و در هر زمانی شده،"حتی پنجاه هزار سال دیگه و بعد از مرگم".
-مثله اینکه چند نفر دیگه (مثل اینها) رو هم باید به فکر کردن وادار کنم: منیری، پرگلک، افکار، فیلم آنلاین و اسپایدرمرد (البته اگر فرصت فکر کردن داشته باشند;)
پ.ن: اون یکی بازی رو فراموش نکردم، به خصوص که Dual invite هست. (مخاطب خاص= کاپیتان)