تبليغاتX
My Cyber Life

شده تا حالا اون قدر سرت درد بکنه که نفهمی کجایی و چه کار می کنی؟ شده اونقدر بدنت درد کنه که یک انگشت هم بهت بخوره صدات در بیاد؟ شده هیچ کس پیشت نباشه، ماشین هم نباشه، تلفن و موبایل‌ها هم قطع باشه، دفترچه درمانیت هم تمدید نباشه و از درد ندونی چه کار کنی؟
برای من شد یا بگم بهتر بگم شده. این چند روز یکی از بدترین سرماخوردگی‌های عمرم رو خوردم. میگم سرماخوردگی چون معمولاً با این اسم میشناسنش. اما فکر نکنم مرضی که من دچارش شدم این باشه. بدن درد، سردرد شدید در حد انفجار، سرفه، سینه درد، حالت تهوع، تب و لرز، تلخی دهن، کابوس و ... . اون "شدید" به شدیدترین حالت ممکن تلفظ میشه، چون واقعاً هیچی از اطرافم نمی فهمیدم. همین الانم هنوز آثاری ازش باقی مونده اما در مقایسه با اون حالت، اصلاً بحساب نمیاد.
الان هم که اینها رو می نویسم، به زور محتویات 3 تا آمپولی که پرستار عزیز در کمال آرامش بهم زد، سرپا هستم.
هرچی از این چند روز بگم،برای خودم، کمه؛ هر 10 ساعت، یک ساعت هوشیاری. که امروز صبح، همون یک ساعت باعث شد برم دانشگاه و برگشتن بدتر از روزهای قبل بیفتم. جوری که آخر، سروکارم به اورژانس و تزریقات افتاد. امیدوارم این آمپول‌ها تاثیر خودشو بزاره و این وضعیت چند روز دیگه ادامه نداشته باشه.

پ.ن: اینها رو نوشتم که یادم باشه همچین وضعیتی رو هم تجربه کردم.
پ.ن: از بابت این هم میشه گفت نوشتم که "شما حواستون به خودتون باشه."
پ.ن: هر چند با تاخیر، اما "
جوزف عزیز تولدت مبارک"

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 آذر1386ساعت 20:0  توسط Jumper | Balatarin |
توپ این بازی رو این آقا پرت کرد توی زمین من! حالا منم مجبورم بر خلاف میل باطنیم(!) ناگفته‌هام رو، رو کنم :
 
خودتو معرفی کن: یک آدم معمولی که دوست داره بهتر بشه. که در عین حال داره Industrial engineering میخونه.

فصل مورد علاقه: هر موقع هوا گرم نباشه.
 
رنگ مورد علاقه: سرمه‌ای، خاکستری.
 
غذای مورد علاقه: با غذای خاصی مشکل ندارم، به عبارتی همه‌چی خوارم!
 
موسیقی مورد علاقه: طبع موسیقیم هم مثل مورد بالایی هست، اما معمولاً چیزی گوش میدم که معنا داشته باشه.
 
بدترین ضدحالی که خوردم: زیاد بوده، از مشکل داشتن با درس و دانشگاه تا از دست دادن فرصت‌های متعدد.
 
بزرگترین قولی که دادم: این که وقت و عمرم رو هدر ندم.
 
ناشی ترین کاری که کردم: زمانی که حسرت گذشته رو می خوردم و یکی دیگه که یادمه، رفتن تا وسط راه مدرسه با شلوار  ِلی و زیر پیراهن؛ البته مدرسه نزدیک بود، کسی ندید.
 
بهترین خاطره ام: خاطره‌ی خوب زیاد داشتم، اما احساس می کنم هنوز بهترین بینشون نبوده.
 
بدترین خاطره ام: زمانهایی که با وجود قولی که به خودم دادم، وقتم رو هدر میدم و دیگه، مدتی که به خاطر کنکور، ناخواسته و بی جهت استرس داشتم.
 
کسی که بخوام ملاقاتش کنم: هر آدمی موفق‌تر از خودم  و اکثر دوستان ِ Cyber.
 
برای کی دعا میکنم: خودم، بقیه و آینده‌.
 
موقعیت من در 10 سال آینده: ضعف آدم اینه که از آینده‌ی خودش خبر نداره، اما اگر طبق برنامه‌ای که دارم پیش برم، باید جای خوبی باشم. (جای شما خالی;)
 
 از اونجایی که نمیشه قوانین رو زیر پا گذاشته، قرعه به نام افراد زیر در اومد تا پته خودشون رو با این سوال‌ها رو کنند: پا برهنه بر خط ، پسر فهمیده ، حبه ، فیلم-آنلاین و پرگلک. موفق باشید.
 
+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 20:14  توسط Jumper | Balatarin |
هفته‌ی پیش (شب موقع) اولین باران پاییزی خودش رو نشون داد. هر چند فقط یک نم نم چند ساعته بود. اما با این حال (فردای اون شب) حس و حال پاییز واقعی رو می شد احساس کرد. با اینکه من با هوای ابری و بارونی میانه (چندان) خوبی ندارم، اما فضای بعد از بارون هر جنبده‌ای رو وادار می کرد برای یک لحظه هم که شده چند نفس عمیق توی این حال و هوا بکشه. مخصوصاً اگر مجبور باشه صبح زود یک مسافت کوتاه رو برای رسیدن به دانشگاه طی کنه و ...

لحظه‌ای از شکفتن یک گل

خوشحالترین موجود روی زمین بعد از اون بارون که با صداش کولاک می کرد!.

گل بارون زده

ز

صبح، خورشید و ابر

آفتاب ابری

(SunRise to SunShine)
3 فریم از طلوع و درخشش خورشید

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 آذر1386ساعت 20:43  توسط Jumper | Balatarin |