تبليغاتX
My Cyber Life
یکی از بهترین عیدی‌هایی که تا حالا گرفتم، چیزی بود که امسال لحظه‌ی سال تحویل از خاله‌ام گرفتم. عکسش رو پایین می بینید. شاید به نظر معمولی بیاد، اما برای من خیلی ارزشش زیاده. این جمله‌ای که روش نوشته باعث شد تا بتونم راهی رو که در پیش داشتم به طور ۱۰۰٪ پیدا کنم. خاله‌جان،ازت ممنونم .
 
"درختی بنشانیم و کاری نداشته باشیم که کِی شکوفه میدهد و کی شکوفه می چیند."
 
 
همین ۲۰۰۰ تومانی با همین جمله ساده، عیدی من به شماست. چیزی از این ارزشمندتر برای عیدی دادن پیدا نکردم. اگر کمه، به بزرگی خودتون ببخشید.
یکم هم از برنامه‌ی تعطیلاتم بگم. لحظه‌ی سال تحویل اینجا نیستم. خیلی دلم می خواست اون موقع اینجا بودم و همون لحظه، عید رو تبریک می گفتم، اما چه میشه کرد که نه بلاگفا امکان پست به آینده داره و نه دست تقدیر ولمون می کنه! بچه‌ها برنامه ریزی تفریحات کردند و منم مجبورم اطاعت کنم و خودمو برسونم!
پس همین الان عید رو تبریک میگم. با آرزوی بهترین ها، امیدوارم سال ۸۶ بتونید بهترین استفاده رو از وقت و عمرتون ببرید. سال خوب و خوشی داشته باشید.
                                                                                                
                                                                                                تا سال ۸۶ خدانگهدارتون
 
پ.ن: امسال برای تبریک سال نو قصد داشتم که کارت تبریک طراحی کنم. این کار رو هم کردم. اما اون طوری که می خواستم نشد. خیلی دوست داشتم برای هر کس، با توجه به شناختی که ازش دارم، کارت رو طراحی کنم، اما وقت اجازه نداد. پس اگر ساده است بازم خودتون ببخشید. برای همه‌ی کسانی که ایمیلشون رو داشتم فرستادم. اما اگر کسی رو از قلم انداختم، اینجا میتونید طرح خامش رو ببینید. فقط کافیه اسم خودتون رو جای نقطه چین بزارید! موفق باشید.
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 14:54  توسط Jumper | Balatarin |
تا الان که این پست رو می نویسم، چهارشنبه سوری اینجا به بی حالترین شکل ممکن داره انجام میشه. تنها چیزی که می بینی و میشنوی صدای ترقه‌ها و سیگارت هایی که از دور و نزدیک مثل رگبار و مسلسل منفجر میشن و صدای میدان جنگ رو بازسازی می کنند.و قاطی این صداها، صدای روضه‌ای که از دور میاد! (نمی دونم چه مناسبتی بین امشب و روضه هست؟). از چهارشنبه سوری اصلی با سنت ها و رسومات قدیمی هیچ اثر و خبری نیست.(شاید بیحالی، به خاطر شکی ِ که مردم دارند که این، چهارشنبه سوری اصلی هست یا نه*.)
از بچه‌ی ۶ ساله تا پیرمرد ۶۰ ساله سیگارت به دست وایسادن و سر قدرت و صداهاشون با هم کل کل می کنند. هرچند این نوع چهارشنبه سوری، به سبک شرق آسیا، خیلی مثبت تر و بهداشتی تر از ترکوندن اکلیل سرنج و نارنجک دستی و ناقص شدن و بیمارستان رفتن هست، اما وقتی که می بینی ۱٪ به خود "چهارشنبه سوری" و اساسش توجه ندارن، به این نتیجه میرسی که تو هم بشینی توی خونه و روی صندلی نرم و گرمت و به وبگردیت برسی( الان به بحث روانشناسی این قضیه کاری ندارم.) حداقل مزیتی که این شب داره این که خیلی راحت و با اولین تک زنگ میتونی به دنیای مجازی متصل بشی و از سرعت بالای اینترنت (حداقل برای چند ساعت) لذت ببری.همین هم یعنی سور!
 
پ.ن:* طبق قضیه ۱۹۲۸۷ در این مسئله، نباید به شک توجهی کرد و احتیاط واجب آن است که چهارشنبه سوری برگزار شود.
پ.ن: دوست دارم بدونم این وسط چقدر سود نصیب این چینی ها و تایلندی های فرصت طلب و باهوش میشه، یا یک جور دیگه؛ چقدر ضرر و زیان مادی و جسمی، نتیجه‌ی امشب هست؟
+ نوشته شده در  سه شنبه 22 اسفند1385ساعت 22:48  توسط Jumper | Balatarin |
حتماْ تا الان درباره‌ی فیلم "۳۰۰" شنیدید. فیلمی که هویتی غلط و نادرست از ایرانیان و پارسیان ارائه میده و ایرانی ها رو انسان‌هایی درنده خو و بی فرهنگ معرفی می کنه. من نمی خواهم درباره‌ی فیلم توضیح بدم. چون که بقیه به قدر کافی درباره‌اش نوشتند. اما برای اعتراض به محتوای این فیلم، بعضی از دوستان پیشنهاداتی دادند که یکیش "بمب گوگلی" و بقیه مثل ادیت کردن صفحه‌ی مخصوص ویکی درباره‌ی این فیلم و امضای پتیشن هست. . به نظر من هم مورد اول،بمب گوگلی، ساده ترین راه برای نشون دادن مخالفت در این باره است. به این صورت که با قرار دادن عبارت "300 the movie" و لینک دادن به سایت "300themovie.info" که لگوفیش عزیز راه انداخته، باعث بالا رفتنPage Rank این سایت بشیم و  مقدمات بمباران گوگلی این عبارت رو فراهم کنیم. اگر موافق این کار هستید، حتماً این لینک رو در سایت یا وبلاگتون قرار بدید. همین طور اگر توضیح بیشتری این درباره لازم دارید به لینک های زیر سر بزنید.
 
این هم بمب من : 300 the movie
 
لینکهای مرتبط:
 300
+ نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385ساعت 17:15  توسط Jumper | Balatarin |
سکانس اول:
آمار استاد" برنامه نویسی" از ترم پیش:
- از حدود ۲۰۰ دانشجو ۸۰ نفر پدرشون قبل از امتحان فوت کرده!!
- نزدیک ۱۵ نفر شب قبل امتحان توی CCU بودن!
- حدود ۳۰ نفر روز قبل از امتحان توی محضر بودن و طلاق دادن یا طلاق گرفتن!
- ۷۰٪ اون ۲۰۰ نفر این ترم دوباره با تلاشی مضاعف سر کلاس نشستند!!
- نصفی از این ۷۰٪، نمره زیر ۲ و ۳ گرفتن!
- نصفی از اونهایی که با ۱۰ و ۱۱ پاس کردند،‌(در اصل) ۴و ۵ گرفته بودند!
-.... 
سکانس دوم:
جلسه‌ی اول درس "ارزیابی...":
-استاد: عوامل زیادی در افزایش بهره وری موثرند.
-دانشجو: استاد مثلاً بهره وری ِ چی؟!
-استاد: هر چیزی رو میشه مثال زد.
-دانشجو: مثلاً؟!
-استاد: مثلاً همین کلاس. خیلی چیزها میتونه در بالا رفتن بهره وری دانشجو موثر باشه. مثل دمای کلاس، نور، صدا....
-دانشجو: Action!!!
-....
 
پ.ن۱: آماری که خوندید از این مفصل تر بود.اما شما به همین اکتفا کنید. تا همین جاش هم کلی آبروریزی شد. فقط، بگم که من ترم اولی که برنامه نویسی می گیرم. سوء تفاهم نشه!
پ.ن۲: Jozeph هم دوباره نوشت. موقعی که چهار گوشه‌ی وبلاگ رو بوسید! و خواست که کنارش بذاره،‌ من چیزی دربارش نگفتم. چون میدونستم بر میگرده. اما حالا میگم که جوزف عزیز، خوش اومدی. ;)
پ.ن۳: درباره‌ی دستگیری تعدادی از فعالان حقوق زن، اگر به دستگیر و زندانی شدن غیر قانونیشون اعتقاد دارید، حتما این پتیشین (به فارسی) یا این یکی (به انگلیسی) رو امضا کنید.
+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 11:22  توسط Jumper | Balatarin |
نمی دونم فیلم دیشب شبکه سه رو دیدید یا نه. "Enemy at the Gates" یا "دشمن پشت دروازه‌ها" فیلمی ِ که نبرد بین دو اسنیپر، در حین جنگ تاریخی ِ سربازان ارتش سرخ روسیه با سربازان نازی رو به تصویر می کشه. در کل، فیلم خوش ساخت و تماشاگر پسندی بود. اما چیزی که اینجا می خوام بگم، برداشت بیننده از رویدادی به اسم جنگ هست. در طول این فیلم بارها کشته شدن، مجروح شدن،‌ از دست دادن عزیزان، آوارگی و خشونت جنگ رو می بینیم. این فیلم خیلی ساده اتفاقاتی رو که در حین جنگ برسر یک کشور و مردمش میاد رو نشون میده. اتفاقات و بلاهایی که مسلماً  هیچ کس دوست نداره به چشم ببینه. نه من، نه تو و نه هیچ کس دیگه. این یک امر ذاتیه که هر کس تمایل داره از پیش اومدن همچین اتفاقاتی جلوگیری کنه. حالا به هر طریقی شده. در این روزها که اوضاع سیاست خارجی ایران بهم ریخته و هر لحظه صحبت از صدور قطعنامه و تحریم ها و در بدترین حالت جنگ هست، در حالی که مسوولان کشور ما هیچ رقبتی رغبتی برای جلوگیری از این مسائل ندارن، وظیفه یکی مثل من هست که در این فضای سایبر، بگم که "من جنگ نمی خواهم" به هر راه و روشی که بتونم. با نوشتن یک پست، امضای پتیشن، یا حتی قرار دادن یک لوگوی ساده. و همه این ها به این امید ِ که، اوضاع جایی که در اون زندگی می کنیم، بدتر که نشه، روز به روز هم بهتر بشه.
 
پ.ن: اگر هنوز منظور این پست رو متوجه نشدید، حتماً یکبار دیگه این فیلم رو کامل نگاه کنید.
پ.ن: هر موقع که دوربین روی Vassili میومد، یاد صفا می افتادم! به نظر شما،غیر از رنگ چشمها،‌ به هم شبیه نیستند؟
+ نوشته شده در  شنبه 12 اسفند1385ساعت 15:17  توسط Jumper | Balatarin |
الان از دانشگاه برگشتم. بالاخره بعد از یک ماه (بیکاری،بی‌حالی،بی‌کلاسی) سر کلاس نشستم. هر چند استاد نیومد اما فرصت شد تا بچه های ترم قبل رو ببینم. بچه هایی که از ساری، تبریز، شیراز، همدان و... اومدن اینجا. نمی دونم به چه خیالی این شهر رو انتخاب کردن. شاید اسم رشته وسوسه‌شون کرده، شایدم اسم شهر واسشون جالب بوده و خیلی شایدهای دیگه. فعلاً چیزی که مهمه استفاده از این تنوع هست که هر کسی بتونه از‌ِش استفاده کنه و به داشته ها و دانسته‌هاش اضافه کنه. امیدوارم من بتونم این کارو به بهترین وجه انجام بدم.
 
پ.ن: اگر Babylon نبود، من چه طور برای پست‌هام عنوان انتخاب می کردم؟!!
+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 12:35  توسط Jumper | Balatarin |
اواسط مسافرت من مصادف شد با ۲۲ بهمن . روزی که وظیفه هر ایرانی که دِین خودشو به این انقلاب ادا کنه. ما هم تصمیم گرفتیم همچین کاری کنیم!:
 
 
 
در حال آماده شدن برای رفتن به مکان راهپیمایی( شایدم کوه پیمایی!)
 
 
در راه ِ رفتن
 
 
نیروگاه برقی ‌(فکر کنم) با عمر ۳۰ ساله  از دست آوردهای انقلاب!*
 
 
آسمان ابری/آفتابی
 
 
رسیدیم.اطراق می کنیم.
 
 
در حال آماده سازی مکان.
 
 
منظره‌ای از وسعت مکان مورد ذکر
 
 
کوه، چمن، سبزه،‌ فقط یک چیز کم داریم.
 
 
مهمترین و حساسترین بخش کار:
دوازده عدد مرغ ناقابل + ۳بار پخت دو منقل ِ = نزدیک به ۷۰ سیخ کباب!
 
 
چه بویی!!!
 
 
من که سیر خوردم، این مورچه هم بی نصیب نموند.
 
 
بعد از پر شدن شکم و باز شدن ذهن! تصمیم به فتح این کوه گرفتیم.
(به ظاهر زیاد بلند نبود. ما هم فریب همین ظاهرو خوردیم! اما اینکه چه طور به آخرش رسیدیم،بماند)
 
 
۲۳ دقیقه بعد، بر قله‌ی کوه
 
 
منظره سمت چپ از بالای کوه
 
 
منظره سمت راست. انتهای جاده‌ی سمت چپ ماشین ها ایستادند.
 
 
      چند تا نقطه‌ای که کنار جاده می بینید هیئت داوران هستند که تعیین کنند که کی زودتر بالا رفته.
(دقیقاً بالای کلمه‌ی داوران)
 
 
مسیری که برای برگشتن در نظر گرفته شد.
 
 
شاید توی این عکس زیاد مشخص نباشه. اما این شیار حداقل دو متر عمق داشت.
 
 
این آفتاب پرستی که می بینید پرواز می کرد! و در حین پایین اومدن ما فکر کنم نزدیک ۱۰-۱۵ بار (مثل آب خوردن!) از کوه بالا و پایین رفت! حتما این وسط کلی هم به زور زدن ما خندیده!
 
 
چشمه‌ای که وسط کوه از زیر سنگ خارج می شد.
 
 
اعلام پایان عملیات و اماده شدن برای بازگشت به خانه
 
 
بر می گردیم!
 
 
دست خودم نیست. وقتی سبزی می بینم ناخودآگاه دست به دوربین میشم.
 
 
جاده رفت و برگشت
 
 
بدون شرح
 
 
بقیه هم امده بودن تا (مثل ما) وظیفه‌ی خودشون رو در این روز انجام بدند.
 
 
حضور پرشور مردم در راهپیمایی ۲۲ بهمن
 
 
این موجود نصفه نیمه‌ای که می بینید آماده‌ی جهش کردن شده، از راسته‌ی همان موجود پست قبل ِ . با این تفاوت که اون یکی فقط سر و صدا راه انداخت، اما این یکی قصد جون دوربینمو کرده بود.اون هم در حین حرکت ماشین. اگر حواسم نبود الان نصفش تو دست من بود نصف دیگه‌ش هم توی شکم این.
 
 
راهپیمایی پرشکوهی بود! هوای خوب، جای سرسبز، غذای عالی! و موفقیت در کوهنوردی باعث شد تا خوش بگذره. بعد از مدت ها تونستم با یک جمع 20-25 نفره یک گردش حسابی داشته باشم. اون کوه پیمایی هم برای اولین بار انجام دادم. دو بار تا حد سر خوردن و سقوط کردن پیش رفتم اما آخر سر هم به قله کوه رسیدم و هم سالم پایین برگشتم. در کل خیلی خوش گذشت. جای همه‌تون خالی. به امید اینکه همچین ۲۲ بهمنی برای من بازهم تکرار بشه و برای  شما همیشه باشه.
 
پ.ن: شاید در مورد اون نیروگاه اشتباه کردم. اما حداقل به اندازه‌ی انقلاب ایران عمر بهره برداریش هست، اما نه عمر طراحی و یا ساختش.
+ نوشته شده در  جمعه 4 اسفند1385ساعت 14:56  توسط Jumper | Balatarin |
مسافرت برای هر کسی با هر خلقیاتی لازمه. سفر رفتن باعث میشه فکر انسان از مسائلی که درگیرشون هست آزاد بشه و بتونه راحت تر تصمیم گیری کنه. این مقدمه توجیه من برای سفر رفتن هست. یک توجیه دیگه اش هم اینه که در سفر میتونی سوژه های بیشتری برای عکس گرفتن پیدا کنی. مثل این عکس ها:
 
 
 
اولین چیزی که توجهم رو تو این سفر جلب کرد یک عدد تهاجم فرهنگی بود که خیلی ریلکس روی پشت بام جاسازی شده بود. فقط این تنها نبود اما این cool ترینشون به همراه دیش گردون و سایر مخلفات بود.
 
 
باغ یا باغچه؟(عمق تصویر؟)
 
 
خانم یا آقای قورباغه در همون باغ یا باغچه!
 
 
آماده، رو به دوربین، لبخند،سه..دو..یک
 
 
شب، گردش، دوستان، توهم
 
 
روز بعد، گردش، دوستان، فاصله‌ی بین دو شهرک.
 
 
فرضیات نشون میده که زمانی دایناسورها اینجا زندگی می کردند!
 
 
این عکس و چند عکس بعدی برای اثبات فرضیه بالاست.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
تصور اینکه با فاصله‌ی ۱۰۰ متری از اون بیابون همچین جایی وجود داره، یکم سخته.
 
 
دو تا نهال اولی خیلی سعی می کردند به بقیه درخت ها برسند.
 
 
سبز سبز اما مصنوعی.
 
 
شمال در جنوب۱
 
 
شمال در جنوب۲
 
 
 
 
نماد جنوب.
 
 
نتونستم بفهمم طرح این شمشادها تصادفی درست شده یا کار دست آدمهاست. 
 
 
باز هم شمشاد
 
 
این هم گربه ی کنجکاو که خیلی دوست داشت سر از کار ما دربیاره!
 
 
به ظاهرمظلومش نگاه نکنید. بعد از عکس گرفتن سر و صدایی راه انداخت که خودمون به شک افتادیم برای عکاسی اومدیم یا برای دزدی.
 
  
... و این عکس تقدیم به همه‌ی کسانی که گل هستند.
 
 
پ.ن: خیال نکنید تمام شد. نه . چیزی که فعلاً تمام شده شارژ منه.
پ.ن: چیز دیگه هم این که اینها چندتا از هزاران!!! عکسی که گرفتم. توشون از شصت پای انسان پیدا میشه تا دعوای دوتا گاومیش ! اما الان و اینجا جای همشون نیست.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 اسفند1385ساعت 1:49  توسط Jumper | Balatarin |